close
تبلیغات در اینترنت
شهید محسن شاهدادی را بیشتر بشناسیم

اگر مسافر این راهی ، بین راه نگه نمیداریم تا آخرین ایستگاه که شهادت است

منوي کاربري


عضو شويد


نام کاربری :
رمز عبور :

:: فراموشي رمز عبور؟

عضويت سريع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
موضوعات
خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

آخرين مطالب
ديگر موارد

ساعت فلش مذهبی وصیت شهدا ذکر روزهای هفته اوقات شرعی
دعای عظم البلا جنگ دفاع مقدس
آمار وب سايت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 20
:: کل نظرات : 26

آمار کاربران

:: افراد آنلاين : 1
:: تعداد اعضا : 9

کاربران آنلاين


آمار بازديد

:: بازديد امروز : 19
:: بارديد ديروز : 3
:: بازديد هفته : 34
:: بازديد ماه : 62
:: بازديد سال : 594
:: بازديد کلي : 11,168
سنگر اطلاعات


نويسنده : مرتضی شجاعی
سه شنبه 05 شهريور 1392

محسن شاهدادی ، پنجمین فرزند محمود و گل افشان بختیاری ، در خانواده ای مذهبی در روستای گوه سلطانی از توابع بافت به دنیا آمد . پدرش کشاورز بود و از این راه امرار معاش می نمود . پدر محسن در شرح  زندگی خودش اینگونه نقل می کند که : در آن ایام ، زندگی من با شغل کشاورزی می گذشت ، اما به دلیل خشک سالی های متوالی و نبود امکانات کافی زندگی ، از آنجا به شهر باغین مهاجرت کردیم . مهاجرت ما و آغاز دورة نوجوانی محسن در آن برهه از زمان همراه بود با حجم شدید تظاهرات مردمی علیه رژیم منحوس پهلوی و او چون لوحی نوشته نشده تمام لحظات انقلاب را چون خاطره ای دردناک به ذهن می سپرد . زیرا انسانهایی را می دیدکه هر روز به نوعی با ظلم و ستم رژیم ، دست و پنچه نرم می کنند . سرانجام با شدت گرفتن اعتراضات مردمی ، انقلاب اسلامی به ثمر نشست و کشور وارد مرحله تازه ای از سیاست و فرهنگ شد . این تحولات باعث ناخشنودی قدرت های شرق و غرب گردید . و ایران را وارد جنگی ناخواسته کردند . آغاز جنگ و تحولات انقلاب از محسن و افرادی چون او که بچه های انقلاب بودند ، سربازانی غیور برای دفاع از انقلاب اسلامی پروش داد . تازه تحصیلات دورة راهنمایی را به پایان رسانده بود که نزد من آمد و گفت : پدر ! می خواهم به جبهه بروم! در ابتدا به شدّت نگران شدم  و از این خواسته او بهت زده ماندم . جوابش را چه بگویم ! زیرا هنوز سنش بیش از 15 سال نبود ، اما بعد از چند لحظه به خودم آمدم و با اشتیاقی که در ژرفای نگاهش دیدم ، فهمیدم که قدرت مخالفت با نظرش را ندارم . به ناچار  از وی خواستم  تا مدتی صبر کند . او  بی صبرانه پرسید : چرا صبر ؟ گفتم : برادر بزرگترت به جبهه رفته ، وقتی او برگشت برو . نمی دانم این حرف او را قانع کرد یا نمی خواست باعث ناراحتیم شود . به هر صورت ، حق را به من داد و موافقت کرد و گفت : باشه ، صبر می کنم . صبر او به درازا نکشید . ظهر یکی از روزهای تابستان سال 1362 بعد از اینکه به همراه همسرم -گل افشان خانم -  از شهرستان کرمان  به خانه برگشتیم ، با محسن و انتظاری که با او بود تا بازگردیم روبرو شدیم . وقتی ما را دید بندهای کیفش را محکم گرفت و بلند شد تا برود . من با اینکه نیتش را می دانستم ، گفتم : کجا ؟ سرش را پایین انداخت و گفت : می روم آموزش نظامی ببینم ، زیاد طول نمی کشد  برمی گردم .
- گفتم : بعد از پایان دوره آموزشی برمی گردی خانه ؟ بدون خداحافظی که جبهه نمی روی ؟ برگشت و نشست کنارم ،گفت : پدرجان ! راضی هستید به جبهه بروم ؟ - گفتم: بگذار برادر بزرگت از جبهه بر گردد ، من یک نفرم و دست تنها ، کسی نیست در کار کشاورزی کمکم کند ، تو هم که عصای دستم بودی ، داری می روی . گفت : بابا گوش کن و ببین امروز از تلویزیون چه خبری پخش شده ! اعلام کردند که سربازان عراقی به دوازده دختر از خرمشهر تجاوز کرده اند ، ما زنده باشیم و آنها به ناموس ما تجاوز کنند. – گفتم : پسرم می روی و زنده بر نمی گردی . گفت : صد نفر چون من جانشان را می دهند و نمی گذارند ناموس وطن در خطر باشد و من هم مانند آنها . به هر نحوی بود ، رضایتم را گرفت و بعد از خداحافظی از مادرش گل افشان خانم رفت . بعد از سپری کردن دورة آموزشی یک ماهه بازگشت و در طی چند روز مرخصی اش برای اینکه آب و هوایی عوض کنیم ، به روستایمان سرحد بافت (کوه سن بافت)  رفتیم . او نیز آمد و در کارهای کشاورزی کمک یارم شد و چند روز بعد همگی به باغین برگشتیم . او باز قصد رفتن کرد و من که دوری از فرزند 15 ساله ام نگرانم می کرد . به دنبال بهانه ای بودم . بنابراین از او خواستم صبر کند تا برادرش از جبهه باز گردد ؛ اما او این بهانه جویی مرا  اینگونه پاسخ داد تا نشان دهد به رشد فکری بالایی رسیده ؛ پس گفت : برادرم راه خودش را می رود و  من هم راه خودم را .

 

منبع مطلب : کتاب وصیت در آخرین ایستگاه

 


:: موضوعات مرتبط: معرفی شهدا ,
:: برچسب‌ها: شهید , شهادت , جبهه , جنگ , دفاع , ایران , همرزمان , جبهه جنگ , عرق , خاکریز , ایثار , خون , امام , آخرین ایستگاه , شجاعی , هشت سال دفاع مقدس , پرستوی مهاجر ,
:: بازديد از اين مطلب : 142
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 5
|
مجموع امتياز : 13
مطالب مرتبط با اين پست
مي توانيد ديدگاه خود را بنويسيد

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.
درباره ما
سلام. این وبلاگ متعلق است به آنانی که دعا داشتند ادعا نداشتند ، نیایـش داشتند نمایش نداشتند ، حیا داشتند ریا نداشتند ، رسم داشتند اسم نداشتند. متعلق است به شهیدی که میگوید بگذارید گمنام باشم که به خدا قسم گمنام بودن بهتر است از اینکه فردا افرادی وصایایم را شعار قرار دهند و عمل را فراموش کنند. اکثر مطالب این وبلاگ برگرفته از کتاب وصیت در آخرین ایستگاه میباشد. ------------------------------------------ مـــادرم زمـانــی کـــه خبـــر شهـــادتــم را شنیــدی گــریــه نــکن، زمـان تشیــع و تـدفینــم گــریــه نــکن، زمــان خــوانــدن وصیـــت نــامـه ام گــریــه نــکن؛ فقـط زمـانی گـریــه کـن کـه مــردان مـا غیــرت را فـرامــوش می کننـد و زنـــان مــا عفـت را *شهیـد سعیـد زقـاقـی* ------------------------------------------ گروهی مرگ را در آغوش گرفتند و شهید شدند؛ و ما را مرگ در بر گرفت و مردیم
منو اصلي
آرشيو مطالب
مطالب تصادفي
مطالب پربازديد
نظر سنجي

قالب وبلاگ را چگونه می بینید