close
تبلیغات در اینترنت
شهید محمدعلی داوودی را بیشتر بشناسیم

اگر مسافر این راهی ، بین راه نگه نمیداریم تا آخرین ایستگاه که شهادت است

منوي کاربري


عضو شويد


نام کاربری :
رمز عبور :

:: فراموشي رمز عبور؟

عضويت سريع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
موضوعات
خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

آخرين مطالب
ديگر موارد

ساعت فلش مذهبی وصیت شهدا ذکر روزهای هفته اوقات شرعی
دعای عظم البلا جنگ دفاع مقدس
آمار وب سايت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 20
:: کل نظرات : 26

آمار کاربران

:: افراد آنلاين : 1
:: تعداد اعضا : 9

کاربران آنلاين


آمار بازديد

:: بازديد امروز : 20
:: بارديد ديروز : 6
:: بازديد هفته : 20
:: بازديد ماه : 142
:: بازديد سال : 852
:: بازديد کلي : 11,162
سنگر اطلاعات


نويسنده : مرتضی شجاعی
سه شنبه 05 شهريور 1392

محمّد علی داوودی ، فرزند حسن و صغری  در سال 1347 در خانواده ای مذهبی در شهر باغین متولد شد . او اولین فرزند خانواده بود . مادرش – صغری خانم  - پرورش جسم و فطرت محمد علی را از همان کودکی با قرآن ، مسجد و مسایل مذهبی همراه کرد . نشانه های بزرگی روح محمّد علی از همان کودکی هویدا بود و علی رغم سن کمی که داشت ، با دیگران بسیار اجتماعی رفتار می کرد .
 با پشت سرگذاشتن دوران کودکی ، دوره تحصیلی دبستان و سپس راهنمایی را در شهر باغین با موفقیت به پایان رسانید و برای ادامه تحصیل دوره متوسطه رهسپار شهرستان کرمان شد . در همین ایام کشور درگیر جنگ تحمیلی شده بود . و ندای "هل من ناصر ینصرنی" امام فکر و ذهن محمد علی را به جایی غیر از درس و مشق می برد و آن چیزی نبود ، جز دفاع از میهن اسلامی . به قدری علاقمند به جبهه و جنگ بود که هرگاه بعضی از رزمندگان در شهرهای اطراف باغین مجروح می شدند ، به عیادتشان می رفت تا ذهن کنجکاوش جویای اخبار جنگ شود .
 محمد علی دیگر تحمّل پیله تن را نداشت و ناگاه قصد پرواز کرد . وی که تنها 15 بهار از عمر پر برکتش می گذشت ، عزم حضور در جبهه را داشت ، اما به دلیل پایین بودن سنش با مخالفت خانواده و مسئولین مربوطه روبرو شد . ولی او تصمیم نهایی خود را گرفته بود . دیگر هیچ کس جلودار او در میدان ذهنش نبود . یک روز صبح افکارش را به همراه کیف و کتابش جمع کرد و به سوی دبیرستان شتافت . کلاس های درس صبح به سرعت سپری شدند ، زنگ پایان مدرسه به صدا در آمد . وقت برگشت به خانه بود ، امّا محمّدعلی قدم به راهی غیر از راه همیشگی گذاشت . او بدون اطلاع خانواده به همراه یکی ازکاروان های بسیج داوطلبانه رهسپار سفری در خور نیک نامان شد . پس ازچند ماه حضور در جبهة اهواز و آفرینش حماسه های پایمردی به زادگاهش و نزد خانواده بازگشت . از همان لحظه ورودش به خانه با چشمان نگران پدر و مادر روبرو شد . هنگامی که با این سوال مادر مبنی بر اینکه جبهه رفتی؟ روبرو شد ، گفت: « نه مادر ، جبهه نه ! جبهه این است که یا بکشیم یا کشته شویم ! » بله محمّدعلی که شهادت را مقامی بلند مرتبه می دانست و دفاع از میهن و کشته شدن در راه حق را عزّت دیده بود ، پس از چندی دوباره آهنگ رفتن کرد . این مرتبه پدربزرگوارش او را تا کاروان اعزامی به جبهه همراهی و بدرقه نمود . این وداع ، آخرین دیدار پدر و فرزند بود .
آغاز عملیات والفجر3 همراه شد با ورود دوباره محمد علی به جبهه ، به گفته همرزمانش قبل ازعملیات در منطقة عملیاتی مهران با توجه به کمی سن وجثة کوچکی که داشت ، برای عملیات انتخاب نشد ؛ اما وی با اصرار و گریه زیاد توانست موافقت فرماندهانش راجلب کند تا در عملیات شرکت نماید . با فرمان حمله نیروهای جان بر کف اسلام از هر سو به دشمن حمله ور شدند . با شدت گرفتن نبرد و موقعیت آن زمان ، نیاز به چندین داوطلب جان برکف بود تا جلوی پیشروی تانکهای دشمن گرفته شود ، هنوز نیاز به نیروی داوطلب مطرح نشده بود که 40 نفر داوطلب شدند تا جلو بروند و با پرتاب نارنجک به داخل تانکهای دشمن آنها را منهدم کنند و به عقب برگردند . محمد علی نیز که یک پای ثابت میدان رشادت و شهامت بود ، به  این گروه پیوست . در این عملیات شهادت طلبانه حضورش را به میدان عمل سپرد . بعد از عملیات مشخص شد 36 نفر از گروه 40 نفری شهید شدند و تنها  4 نفر از آنها به لشکر برگشتند . یکی از همان چهار نفری که برگشته بود ، نقل می کند : « شهید داوودی رادیدم که ترکش خورد و افتاد ، ولی متاسفانه مجال آوردن او را نداشتم . »
   با حتمی شدن شهادت محمّد علی ، به والدینش اطلاع داده شد ؛ ولی جنگ حتی بعد از شهادت فرزند نیز دلواپسی داشت و چشم انتظاری پشت چشم انتظاری ؛ زیرا محمّد علی مفقود الاثر شده بود . سرانجام ، بعد از چهار سال صبر و انتظار پدر و مادر از دوری فرزند پیکر مطهر او را با 35 نفر دیگرکه در آن عملیات عارفانه حضور داشتند ، شناسایی کردند و او را در آرامگاه ابدیش در گلزار شهدای شهر باغین در کنار سایر همسنگرانش به خاک سپردند.

 

منبع مطلب : کتاب وصیت در آخرین ایستگاه

 


:: موضوعات مرتبط: معرفی شهدا ,
:: برچسب‌ها: شهید , شهادت , جبهه , جنگ , دفاع , ایران , همرزمان , جبهه جنگ , عرق , خاکریز , ایثار , خون , امام , آخرین ایستگاه , شجاعی , هشت سال دفاع مقدس , پرستوی مهاجر , داوودی , محمدعلی داوودی ,
:: بازديد از اين مطلب : 126
|
امتياز مطلب : 2
|
تعداد امتيازدهندگان : 2
|
مجموع امتياز : 16
مطالب مرتبط با اين پست
مي توانيد ديدگاه خود را بنويسيد

محمد رضا داوودي باغيني در تاريخ : 1392/7/25 - - گفته است :
سلام

ضمن تشكر از جنابعالي و همكارانتون در شناسوندن شهيدان باغين

شکلک


پاسخ : ممنون از شما

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.
درباره ما
سلام. این وبلاگ متعلق است به آنانی که دعا داشتند ادعا نداشتند ، نیایـش داشتند نمایش نداشتند ، حیا داشتند ریا نداشتند ، رسم داشتند اسم نداشتند. متعلق است به شهیدی که میگوید بگذارید گمنام باشم که به خدا قسم گمنام بودن بهتر است از اینکه فردا افرادی وصایایم را شعار قرار دهند و عمل را فراموش کنند. اکثر مطالب این وبلاگ برگرفته از کتاب وصیت در آخرین ایستگاه میباشد. ------------------------------------------ مـــادرم زمـانــی کـــه خبـــر شهـــادتــم را شنیــدی گــریــه نــکن، زمـان تشیــع و تـدفینــم گــریــه نــکن، زمــان خــوانــدن وصیـــت نــامـه ام گــریــه نــکن؛ فقـط زمـانی گـریــه کـن کـه مــردان مـا غیــرت را فـرامــوش می کننـد و زنـــان مــا عفـت را *شهیـد سعیـد زقـاقـی* ------------------------------------------ گروهی مرگ را در آغوش گرفتند و شهید شدند؛ و ما را مرگ در بر گرفت و مردیم
منو اصلي
آرشيو مطالب
مطالب تصادفي
مطالب پربازديد
نظر سنجي

قالب وبلاگ را چگونه می بینید